|
كسي كه از راه شر (دروغ و تهمت) به پيروزي دست يابد، در حقيقت مغلوب است... امام علي عليهالسلام
|
حالا رضا جلایی پور در اوین است ،در حالی که من هرقدر داستان پویش و فعالیت های او را در ذهن مرور می کنم نمی فهمم جرمش چیست؟ پیش از انتخابات چه قدر ساده لوح بودم که می اندیشیدم نتیجه انتخابات هرچه باشد از محمد رضا و پویش و همه جوانانی که وارد گود شدند تا مردم و نسل سوم را با انتخابات آشتی دهند قدردانی خواهد شد و نظام به وجود چنین جوانانی خواهد بالید، که با وجود زندگی در این سرزمین نه تنها نا امیدی چون خوره روحشان را نابود نکرده است بلکه چون رضا یک سال درس و زندگی را تعطیل کردند تا شاید راهی بیابند برای نجات این نسل بد سرپرست.
جرم محمد رضا چیست؟ اگر جرمش این است که به خاتمی وموسوی دل بسته و به اصلاحات امید، که نزدیک نیم میلیون پویش گر و حداقل به قول کودتاگران 14 ميلیون از مردم این سرزمین چون او می اندیشند پس چرا او باید به تنهایی تاوان این گناه را دهد؟! اگر جرمش فعالیت های پویش است که بارها و بارها در ويژه نامه ها و اطلاعيه هاي پویش بند بند آن ها شرح داده شده. نمی دانم بازجویان که این روزها به بهانه های مختلف زمان آزادی محمد رضا را به تعویق می اندازند اصلا توضیحات او را در مورد فعالیت های پویش مطالعه کرده اند که این چنین دنبال نکته نگفته ای می گردند؟ توضیحاتی که در آنها حتی تعداد کلمات مطالبی که درسایت پویش منتشر شده آمده است چرا که فعالیت های پویش همگی مایه مباهات است و آشکار و دلیلی برای پنهان کردن آن وجود ندارد. بله محمد رضا جلایی پور سرآمد موج سوم است به دلیل خوش فکری، مسئولیت پذیری و ویژگی های اخلاقی منحصر به فردش که این روزها همه از آن می نویسند و بیش از همه در نامه های فاطمه همسر صبورش هویداست، اما او با وجود این جایگاه هیچ گاه تصمیمی را به تنهایی اتخاذ نکرده است، تمامی فعالیت های پویش با تصمیم جمعی اعضای هسته مرکزی انجام شده است پس اگر فعالیت برای انتخابات جرم است همه ما مجرم هستیم نه محمد رضا و همه ما باید بازداشت و محاکمه شویم نه او به تنهایی. واگر جرمش آزاد اندیشی و دموکراسی خواهی است که باید برای محاکمه همه مجرمان دادگاهی به وسعت این کشور بر پا شود و دادخواستی حداقل به تعداد تمامی نسل سومی ها تهیه ، چرا که پرچمی که از مادران و پدرانمان از زمان مشروطه تا کنون دست به دست به ما رسیده هیچگاه زمین گذاشته نخواهد شد.
ما نسل سومی ها که بسیاری از تلخی ها ی گذشته را نچشیده بودیم و تلاش کرده بودیم برخی حوادث تلخ دهه گذشته را نادیده بگیریم ، تنها در پی آن بودیم که با مسالمت ترین روش درهای امید دوباره را بگشاییم، اما طی 80 روز گذشته دیدیم آنچه را که تصور هم نمی کردیم، فکر نمی کنم بتوانیم آن را فراموش کنیم و یا ببخشیم اما آزادی برادران و خواهران دربندمان می تواند حداقل دلجویی باشد بر آنچه که به ناروا بر ما رفت، از این رو آنان که فاجعه آفریده اند بهتر است برای خودشان هم که شده هر چه زودتر محمد رضای نسل ما را آزاد کنند، او که در زندان حسرت یک آخ را هم بر دلشان گذاشته است
بعد از نماز صبح، سپیده داشت میزد و من مست خواب، اما چیزی مرا کشید به سمت تو. در گوشم صدایت آمد. یادم افتاد سهشنبه است و روز بیدادگاه. میدانستم سعید حجاریان را میخواهند بیاورند. نمیدانستم تو را هم ...
صدا درست شنیده بودم. خودت بودی. خود خودت. اول اسمت آمد روی صفحه سایتها. این موجودات بیلیاقت، بعد از ۶۷ روز هنوز اسمت را هم درست یاد نگرفتهاند چه برسد به اینکه بتوانند اتهامت را معلوم کنند! اول اسم پدرت را به جای خودت زدند، بعد هم فامیلیات را از فرط عجله در اعلام گندی که داشتند میزدند، نصفه نیمه اعلام کردند. اما برای من همان نامت کافی بود که بفهمم چشمان سبز و هوشیارت را با چشمبند کدر و سیاهشان بستهاند و سپس میان آن بیدادگاه رهایت کردهاند. به خود لرزیدم. نه از ترس حضورت، که از شوق دیدنت و از خشمی که در وجودم زبانه میکشید. باز شده بودم همان گنجشک باران خورده عصرهای دوشنبه.
به پدرت زنگ زدم. گفتم محمدرضا را آوردهاند. سخت بود به او بگویم پاره تنت را بالاخره کشاندند به این نمایش مضحک. به خصوص که دیروز به ملاقاتت آمده بود و تو روحت از دادگاه امروز خبر هم نداشت. بعد از آن هم به مادرم گفتم. گفتم رضا را آوردند دادگاه مادر! سکوت آنقدر کشدار شد که خودش قطع کرد. فهمیده بود حال و روزم چون است. هر چه باشد مادر است. خوب دخترش را میشناسد. همه این ۶٧ روز با بغضهایم گریست و در برابر خشمم سکوت کرد.
خواب دیگر رفته بود پی کارش. نشستم به انتظار عکست که برسد و بعد از ۶۷ روز ببینمت. دیدمت. خیره خیره نگاهت کردم و تو هم نگاهم کردی. قرارمان هم همین بود. مگر نبود؟ قرار بود هر وقت دلمان تنگ هم است، فقط به هم نگاه کنیم. بی هیچ حرفی و بگذاریم سکوت همه حرفها را بزند. نگاههای آرام و مطمئن و لبخند امیدوارانهات از پشت دوربینها با من حرف زد. همه این ۶۷ روز را با من گفتی. از پس همین نگاهها و آن لبخند که نشانه فتح تو بود. دلم برای آن خبرنگار بیچاره نانخور فارس نیوز که عکست را گرفت تا تو را اغتشاشگر معرفی کند میسوزد، خودش هم نفهمید چه خدمتی بعد از ۶۷ روز دوری به من و تو کرد...
محمدرضاجان!
امروز ایمان آوردم که
تو نفس مطمئنهای! نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم! آنقدر آرام و مطمئن
بودی که انگار کوچکترین غمی از آن همه پردهدری بر دلت ننشسته بود. همه
چیز در نظرت لهو و لعبی بیمقدار و پست بود. عوض اینکه سرت را به زیر
بیندازی و خودخوری کنی، هر گوشه را با همان نگاه چموش و سبزت گشتی و
دوربینهای خبرنگاران را یافتی و درست توی دریچه خیره خیره نگاه کردی و با
لبخندت با ما حرف زدی. درست وقتی چک چک فلاش دوربینها را دیدی، از همان
اتاقی که امروز، محل حضور نیکترین مردان این سرزمین بود، به من و ما
خندیدی و گفتی حال من هنوز خوب است و شجاعانه ایستادهام. نه فقط نگاه تو
که نگاه همه آن خوبان و مومن و روزهداردربند با ما حرف زد. نگاه آرام تو،
نگاه نگران رمضانزاده، نگاه دردآور اما هوشیار نبوی، نگاه جسورانه
تاجزاده، نگاه پر از سوال و حسرت قوچانی و شهاب، نگاه همیشه خندان
امینزاده و بهتی عمیق در نگاه سعید شریعتی عزیز که داشت لحظه لحظه آن
بیدادگاه را قصیدهای میکرد در ذهن بلندش و بیش از هر چیز نگاه بیکران
سعید حجاریان نازنین همه نگاهها با ما حرف زد، حرف زد و حرف زد.
محبوب من!
دیدمت، بعد از ۶۷ روز و شب که تصورم
از تو یک تجسم ذهنی بود و رویایم دیدن زودهنگامت بعد از آزادی، اما تو را
امروز آوردند و مضحکترین جملهای که ممکن بود را در متن مبتذلی به قلم
الکن مرتضوی، به تو نسبت دادند تا دلشان خوش باشد در این مدت طولانی که با
اتاق داغ و فحش ناموسی و ضرب و شتم موفق به گرفتن اعتراف نشدهاند، لااقل
در مقابل دوربینهایشان حاضرت کردهاند تا بیش از این تباه و ضایع نشوند.
محبوب مومن و همراهم
میدانم همین حالا هم که آنجا نشستهای، داری ذکر خدا را در دلت دوره میکنی و دعا میکنی که خدا هدایتشان کند. کاش خدا ببیند با گروهی مسلمان مومن و مظلوم روزهدار چه میکنند. گویی داستان مسجد کوفه از نو تکرار میشود و آن ضربت مسموم این بار درست در محوطه این بیدادگاه بر فرق عدالت فرود آمده است. حضور فاتحانه امروز تو بعد از ۶۷ روز استقامت به همگان اثبات کرد که با حبس جسم، روح بزرگی چون تو را نمیتوان به بند کشید. همین طور هم شد. از بند رستهای تو. چه آن سو باشی، چه اینسو.
عماد بهاور عزیز که آزاد شده بود، برایم نوشت، شک ندارم محمدرضا را به دادگاه بیاورند به همه میخندد. آن روز معنای حرفش را نفهمیدم. امروز تا تصویرت را دیدم تازه فهمیدم خندیدن در صحن دادگاه یعنی چه. نیشخند نگاه آرام و مطمئنت و لبان پر خندهات پتک آخری بود که بر سر این بیدادگستران فرود آمد.
نور روی ماهت را تا بیایی چون فانوسی به دست میگیرم تا از هجوم این شبزدگان هراسی به دلم نیفتد. خندهات از هزار فرسخی لبانم را فتح کرد و امید را در دلم بارور ساخت. چشمهایت هنوز هم سبزند... برای دیدنت، صبور و سبز میمانم.
يك سوال از شما كه ميفهميد:
«ميشود با نمايشي خر شد؟
فرا رسیدن " نیمه شعبان"
سالروز میلاد مسعود قطب عالم امکان
حضرت بقیه الله الاعظم امام عصر ( عج )
فرخنده و گرامی باد
فاطمه شمس همسر محمدرضا جلاییپور در نامهای به بهزاد نبوی و با اشاره به انتشار خاطرات چریک پیر اصلاحات و شکنجههایی که بر او در زندانهای ساواک رفته است او را نمادی برای مقاومت نسل امروز دانسته است. به گزارش «نوروز» متن این نامه به شرح زیر است:
نامهای به چریک پیر اصلاحات، بهزاد نبوی
آقای نبوی سلام
راستش را بخواهید، درست نمیدانم چه باید
بنویسم و اصلا نمیدانم چه میخواهم بنویسم. فقط می دانم در مقابل آنچه
دیروز و دیشب خواندم و شاهد بودم نمیتوانم سکوت کنم. دیروز بخشی از
خاطراتتان در زندان ساواک که در سایتها منتشر شده بود را خواندم. فهم و
تجسم خط به خط و کلمهبه کلمهاش برای منی که یک روز از آن روزها را
تجربه نکردهام بسیار دشوار و باورنکردنی بود. داستان سیانور خوردن شما در
زندان برای اینکه مجبور به اعتراف نشوید و اینکه ساعتها با پای برهنه در
سلولتان راه میرفتید تا کف پایتان پینه ببندد و تحمل شلاقهای شکنجهگران
برایتان راحتتر شود، برایم بسی غریب بود. به قصهای میمانست. اما قصه
نبود. حقیقت داشت. اتفاق افتاده بود. آن هم نه برای کسی که من نمیشناسم.
از
دیروز که خاطراتتان را خواندهام از خودم بارها پرسیدهام آرمانتان مگر
چقدر مقدس و مهم بود که حاضر بودید به خاطر تحقق یافتنش از جان خود هم
بگذرید و سیانور بخورید؟ از خودم پرسیدم چند نفر از مدعیان بیشمار امروز،
آن روزها مثل شما آنچنان جان بر کف و فداکار، حاضر بودند جانشان را فدای
آرمانشان کنند؟ راستش را بخواهید جواب روشنی برای سوالاتم نیافتم. جواب
دیگران هم یا سکوت بود و یا سکوت!!
آقای نبوی عزیز
اما آنچه دیشب با چشمان خودم
دیدم، واقعی بود. نه کتاب بود و نه نقل سینه به سینه از بزرگترها بود و
نه هنوز به تایخ پیوسته است. من با چشمان خودم، نگاه هوشیار و مضطرب و
چهره نجیب شما را در بیدادگاهی که به دست سست عنصران و با چینشی چندشاور
برپا شده بود دیدم. من با چشمان خودم دیدم
براندازی نرم و چماق سفت
سووال اول: با توجه به اینکه آیت الله یزدی گفته است: " صلاحیت موسوی را بار دیگر تائید نخواهیم کرد." و با توجه به اینکه چهار سال دیگر انتخابات برگزار می شود، کدام یک از احتمالات زیر صحیح است.
گزینه اول: یزدی فکر می کند تا چهار سال دیگر جمهوری اسلامی وجود دارد
گزینه دوم: یزدی دلش خوش است
گزینه سوم: یزدی به هیچ کس دیگری جز موسوی فکر نمی کند.
گزینه چهارم: یزدی فکر نمی کند تا چهار سال دیگر جمهوری اسلامی وجود داشته باشد منتهی اگر حرف نزند توی شکمش درخت سبز می شود.
سووال دوم: شورای نگهبان اعلام کرد پرونده انتخابات ریاست جمهوری مختومه شد. به نظر شما علت مختومه شدن این پرونده چه بود؟
گزینه اول: پرونده بیش از حد کلفت شده بود؟
گزینه دوم: با یک چیز کلفت زده بودند توی سر تعدادی آدم و آنها زخمی شده بودند؟
گزینه سوم: وقتی پرونده را باز می کردی گاز اشک آور می خورد توی صورت اعضای شورا؟
گزینه چهارم: پرونده نازک بود، ولی گردن اعضای شورا کلفت بود؟
سووال سوم: مجمع روحانیون مبارز اعلام کرد " راهکارهای خیرخواهانه به نتیجه نرسید، اعتراضات خیابانی راهکار نیست." پس راه حل چیست؟
گزینه اول: راهکارهای شرورانه خیابانی
گزینه دوم: راهکارهای شرورانه بیابانی
گزینه سوم: برو بینیم با این حرف زدن تان
گزینه چهارم: نرو، وایستا ببینیم چی می شه
سووال چهارم: سید محمد خاتمی گفت " باید فضایی وجود داشته باشد که هرکس آزادانه حرف خودش را بیان کند." به نظر شما این فضا در کجا وجود دارد؟
گزینه اول: در فضای بین ناهید و مشتری
گزینه دوم: در فضای بین اورانوس و مشتری
گزینه سوم: در فضای بین زهره و مشتری
گزینه چهارم: در کهکشان راه شیری یا هر جایی که مشتری باشد
گزینه پنجم: آخه قشنگ جان! این هم حرفه شما می زنی؟
سووال پنجم: محمود احمدی نژاد گفت " براندازی نرم در ایران شکست خورد." با توجه به اینکه در وقایع اخیر بیست نفر کشته و هزار نفر زندانی شده اند، فکر می کنید چرا شخص مذکور فرق چیز سفت و نرم را نمی فهمد؟
گزینه اول: چون تا حالا روی زمین سفت آبپاشی نکرده.
گزینه دوم: چون روی تپه های معمولی کارش را کرده نه تپه های سفت.
گزینه سوم: چون تا حالا روی زمین سفت آبپاشی کرده ولی متوجه عواقبش نشده.
گزینه چهارم: چون اولش نرم است.
سووال ششم: اگر یک نفر پس از بیست روز زندان به انجام براندازی مخملی اعترافات کند، کدام نتیجه گیری درست است؟
گزینه اول: آدم است، دردش می گیرد
گزینه دوم: فشار بیاید، خیلی درد دارد
گزینه سوم: هم فشار می آید هم درد می گیرد
گزینه چهارم: چنین آدمی فقط یک گزینه دارد.
سووال هفتم: با توجه به اینکه سردار پهناور فیروزآبادی چند هفته قبل از انتخابات گفته بود" احمدی نژاد رفتنی نیست و نمی گذاریم برود" و حالا احمدی نژاد نرفته است، چه نتیجه ای درست است؟
گزینه اول: قرار است دوتایی با هم بروند
گزینه دوم: قرار است این آقا را هم با خودش ببرد
گزینه سوم: قرار است اگر احمدی نژاد رفتنی شد به ما هم خبر بدهد.
گزینه چهارم: فعلا مدتی هستند.
سووال هشتم: با توجه به اینکه کروبی گفته است " دولت احمدی نژاد مشروعیت ندارد." حالا چکار کنیم؟
گزینه اول: فشار می دهیم تا مشروعیت پیدا کند.
گزینه دوم: خودش می افتد زمین مشروعیت پیدا می کند.
گزینه سوم: می رود حمام غسل می کند، تمیز هم می شود، ولی مشروعیت پیدا نمی کند.
گزینه چهارم: گزینه اول و دوم صحیح است.
اعوذ بالله السمیع العلیم من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم. من محمدعلی ابطحی هستم، روحانی و یکی از عوامل مزدور استکبار که از طریق وب سایت باصطلاح وب نوشت ها مطالبی را برای گمراهی مردم و ایجاد اغتشاش و فریب افکار عمومی و چند جرم دیگر منتشر کردم. اینجانب مدتی معاون و مدتی مسوول دفتر رئیس جمهور( تق توق، چسب زخم، آخ) خاتمی خیانتکار بودم که هنوز معلوم نیست آن سوابق جزو خدمات من محسوب می شود یا جزو خیانت من به حساب می آید.
من اعتراف می کنم که در یکی از سفرهایی که به مکه مکرمه داشتم با یکی از مسوولان سازمان مخوف سیا با نام مستعار حسن آقا( که فکر می کنم اسم واقعی اش راجر واترز یا مایکل لدین بود) با من تماس گرفت و به من پیشنهاد انقلاب مخملی را کرد که شال و دستبند سبز آن را اکنون می بینید.( مددجو در این حال دستبند سبز خود را نشان می دهد) در آن موقع من معاون رئیس جمهور بودم. من از آن مامور سیا پرسیدم " خب، چی به من می رسه؟" گفت: " اگر انقلاب مخملی رو درست انجام بدی تو رو معاون وزیر می کنند." من گفتم: " من الآن خودم معاون رئیس جمهور هستم." ولی حسن آقا یا در حقیقت مامور مخوف سیا به حرف من گوش نداد و رفت.( تق توق، آخ نزن! چسب زخم، کبود می شود)
بله، من قبول کردم که انقلاب مخملی را انجام بدهم، ولی وقتی برگشتم ایران اصلا هیچ امکانی برای انجام انقلاب مخملی نبود، چون رئیس جمهور و مجلس و همه چیز دست خودمان بود و نمی توانستیم علیه خودمان انقلاب مخملی کنیم. بالاخره یک روز یک آقایی که ریش بزرگی داشت( بوق) آمد سراغ ما. ظاهرا ایشان از طریق وزارت اطلاعات در جریان قرار گرفته بود که طرح انقلاب مخملی دست من است. اسم ایشان مهندس چمران( بوق بوق بوق) بود. ایشان گفت حالا که شما سرکار هستید، این طرح انقلاب مخملی به دردتان نمی خورد، این را بدهید به ما که در آبادگران کلی آدم بیکار داریم، ما یک انقلاب مخملی بکنیم که طرح زمین نماند. گفتم می خواهید علیه کی انقلاب کنید، سرش را پائین انداخت و گفت " علیه شما" گفتم حالا می خواهید چطوری انقلاب مخملی کنید؟ گفت: ما چند میلیون بسیجی بیکار داریم که هر روز دارند آسفالت خیابانها را گاز می گیرند، می خواهیم از این طرح برای آنها استفاده کنیم، سپاه و ارتش هم داریم. من به او گفتم اخوی! شما با چند میلیون بسیجی که نمی توانید انقلاب مخملی کنید، آن هم مسلح، اسم کاری که شما می خواهید بکنید انقلاب مخملی نیست، یا باید جنگ سوم جهانی راه بیندازید یا کودتای خونین نظامی کنید. چمران فکری کرد و گفت: " راست می گوئی، به این موضوع فکر نکرده بودم" و رفت.
این طرح انقلاب مخملی مانده بود تا همین اواخر که قرار شد انتخابات برگزار شود. من به آقای خاتمی( تق توق چسب زخم، صدای آمبولانس) به همین خاتمی خائن گفتم بیا انقلاب مخملی کنیم. آقای خاتمی نگاهی توی چشمهای من کرد و همین جوری گفت: " مملی! ما انتخابات را همینجوری می بریم، احتیاجی به انقلاب مخملی نداریم." گفتم: " سید! حالا چه اشکالی دارد که هم انقلاب مخملی کنیم هم برنده انتخابات بشویم، دوسره بردیم." ایشان قبول نکرد و اختلاف افتاد بین ما. بعدا ما رفتیم سراغ میرحسین موسوی و گفتیم تو بیا انقلاب مخملی کنیم. میرحسین هم اصلا اینکاره نبود. اگر بگوئی یک کلمه حرف زد، نزد. بالاخره تصمیم گرفتیم من و آقای کروبی انقلاب مخملی کنیم. در آن موقع، حدود چهار پنج ماه قبل بهترین مخملی که توی بازار گیر می آمد، مخمل سبز بود. رفتیم با شیخ به بازار و سه تا توپ پارچه مخمل خریدیم، دو تا را ایشان گذاشت روی دوشش و یکی را من گذاشتم روی شانه ام و سوار ماشین شدیم و آمدیم طرف ستاد.
یک دفعه داشتیم توی خیابان می رفتیم که دیدیم همه ماشین ها پرچم سبز دارند و پسرها و دخترها شال و روسری سبز سر و گردن شان است و مچ بند سبز دست شان. ما تعجب کردیم. به شیخ گفتم، شیخ! اینها مثل اینکه زودتر از ما انقلاب مخملی را شروع کردند، و اینجوری شد که ما بیخیال انقلاب سبز مخملی شدیم( تق توق، سیلی، آجرپاره، آمبولانس، پنجره شکسته، قمه) بله، عرض می کردم که ما با ستاد موسوی شروع به همکاری کردیم و همین مواقع بود که ما هر شب تظاهرات راه می انداختیم در خیابان و من مقداری پارچه مخمل سبز وارد کردم از اسرائیل و انگلیس. در تمام این مدت علاوه بر میلیاردها دلار کمک مالی که از طریق کریستین امانپور مستقیما به دست من رسیده بود، تجارت مخمل سبز را هم به راه انداختیم.
البته من بیشتر در ستاد آقای کروبی کار می کردم و ما زیاد کاری به جنبش سبز نداشتیم. چون رنگ سبز در قرعه کشی به نام موسوی درآمده بود( آخ! نزن برادر! چشم، می گم داداش، تق، چکش) بله، عرض می کردم که من برخلاف این که ظاهرا در ستاد کروبی بودم، کل جریان موج سبز را اداره می کردم و معمولا یواشکی به ستاد موسوی می رفتم و از در پشتی وارد می شدم و در ستاد موسوی همه به اسم تاج زاده مرا می شناختند که البته تاج زاده هم در آن ستاد نبود. بیشتر در اینترنت با اسامی مستعار از قبیل نازنین، سکینه، صفورا و صغری به تبلیغ برای اغتشاشگران سبزپوش می پرداختیم که خدا انشاء الله ما را ببخشد.
ما و آقای کروبی آمادگی زیادی برای برگزاری انتخابات داشتیم و من گزارش آن را از طریق اینترنت، ماهواره و جاهای دیگر مثل فیس بوک منتشر می کردم. حتی در اواسط کار من به آقای کرباسچی پیشنهاد دادم که حالا که انقلاب مخملی افتاده دست آقای موسوی ما انقلاب کرباسی بکنیم که هم از اسم شما استفاده ای شده باشد هم کرباس از مخمل ارزانتر است.( تق توق، ویژ، آژیر آمبولانس، سعید حجاریان از پشت دیوار به بیمارستان منتقل می شود.) بله، من اعتراف می کنم که تا آخرین لحظه در کنار موسوی بودم و من خودم هر روز صبح چند هزار متر روبان سبز دور دست دخترها و پسرها گره می زدم تا این جنبش مخملی پیروز شود.
صدای بازجو: به کلیه روابط نامشروع خود اعتراف کن....
ابطحی( بغض می کند): من شرمنده ملت بزرگ ایران هستم.... من غیر از روابط نامشروعی که با همسرم داشتم با چند زن دیگر هم روابطی در اقصی نقاط جهان داشتم که واقعا خجالت می کشم، ولی اعتراف می کنم که در پاریس با خانمی به نام آنجلینا جولی که شوهر خیلی درپیتی داشت رابطه داشتم، البته این خانم می گفت اسمش آنجلیناست ولی توی خانه فرشته یا زینب صدایش می کنند. البته با یک خانمی هم به اسم مریلین مونرو.....( به دوربین نگاه می کند، تق توق، آمبولانس) بله، مریلین خیلی وقت بود مرده بود، یادم نبود، من در لندن با خانم مادونا و مدتی هم در بارسلون با خانم جوهانسون، توی خانه مروارید صداش می کنند، رابطه داشتم و خیلی شرمنده خانواده هستم. البته در پاریس مدتی با خانم کارلا برونی رابطه داشتم که ایشان گیر داده بود ناجور به ما که آقای خاتمی این وسط لطف کرد و به سارکوزی گفت که او کارلا را بگیرد که ما هم از دستش راحت شدیم.
من واقعا شرمنده ملت بزرگ ایران هستم. من خجالت می کشم به این دوربین محترم نگاه کنم( چشمش به بازجوهای پشت دوربین می افتد و دردش می گیرد) من از آقای موسوی ریاست محترم جمهوری عذر می خواهم( صدای خمپاره، آمبولانس، کاتیوشا، تق توق) من واقعا از آقای احمدی نژاد ریاست جمهور محترم و محبوب و رهبری( صدای انفجار شدید) و خانواده شهدا عذر می خواهم. من برای خودم تقاضای اشد مجازات دارم و امیدوارم همیشه در هر انتخاباتی در ایران یا در جهان آقای احمدی نژاد هشتاد تا صد و پنجاه درصد رای بیاورد و پیروز شود و این یعنی انقلاب ما پیروز است و مخملی نابود است. من از همه بازجویان، قضات، بسیجیانی که مرا کتک زدند عذر می خواهم و از معاونین رئیس جمهور که در دستگیری مردم با موتورسیکلت تلاش می کردند تشکر می کنم و از نویسندگان روزنامه کیهان که بارها به اینجا تشریف آوردند و حقایق را به زندانیان فرو کردند ممنونم. من تشکر می کنم و آرزوی موفقیت برای همه برادران را می کنم....
صدای بازجو: شلوارک، شلوارک....
بله، یکی از برادران بسیجی هم تذکر داده بود که من در سواحل بیروت یک بار شلوارک پوشیدم و بازجو گفته بود که این کار من برای امنیت ملی خطرناک است و اقدام علیه امنیت ملی است. من می خواستم بگویم که آن شورت مامان دوز، خدا مادر همه شهدا را بیامرزد، بود، ولی من بخاطر شلوارک هم توبه می کنم، یک بار در کلن کلاه کپی و در دمشق کلاه شاپو سرم گذاشتم که از آنها هم توبه می کنم و امیدوارم این ملت بزرگ و این دولت خطرناک ما را ببخشد
والسلام علی عبادالله الصالحین
سلام. من كيارش ارسلان هستم با يكي ديگر از برنامههاي «نوبت ما». با توجه به درخواستهاي فراوان شما بينندگان عزيز، ادامه اعترافات يكي از عوامل انقلاب مخملين را براي شما عزيزان پخش ميكنيم. م.ع.الف سياستمدار مدعي اصلاحات كه به وبلاگنويسي شهرهاست و اينك ادامه ماجرا...
متهم كه به صورت بالقوه و از همان ابتداي امر مجرم هم بود، به گوشهاي خيره شده.(مصاحبهكننده: شما توي اين مدت بسيار لاغر شديد. علتش چيه؟) م..ع.الف: «من در اين مدت تحت نظر بهترين متخصصين تغذيه كشور، تحت رژيم لاغري بودم. من قبلا از رژيمهاي دكتر «ك» و كمربندهاي لاغري ماهوارهاي استفاده كرده بودم اما هيچكدوم اينطوري افاقه نكرده بود.» (مصاحبهكننده: الان توي حرفهات به كمربند ماهوارهاي اشاره كردي. پس اعتراف ميكني كه قبل از دستگيري، حتي در مورد لاغري هم به ماهواره و كشورهاي غربي وابستگي داشتين؟) م.ع.الف: «بله. هرچي شما بفرمايين» (مصاحبه كننده: گويا به غير از اين كمربندهايي كه براي انجامدادن انقلاب مخملين آورده بوديد، كوكتل مولوتف هم از سوئد وارد ميكرديد.درسته؟) م.ع.الف: «بله. يك نفر از بچهها به هواي خريدن مداد نوكي سوئدي به اونجا ميرفت، در اون جا كوكتل مولوتفها رو توي محفظه نوك مدادنوكي جاسازي ميكرد و به كشور ميآورد و ما از طريق ستادهامون توي كشور توزيع ميكرديم» (مصاحبه كننده: اسم كوكتل مولوتف به روسي ميخوره، چرا كوكتل مولوتفهاي مخصوصتون رو از كشور دوست و برادر روسيه وارد نكردين؟) م.ع.الف: «به قول يكي از دوستان شما، ما اگه عقل درست و حسابي داشتيم كه اصلاحطلب نميشديم.»! ادامه دارد
مسعود مرعشي
کميته انضباطي خانه ما به تبعيت از فدراسيون موفق فوتبال با حضور خانم بزرگ، پدربزرگ چيني و مادربزرگ تشکيل و منشور اخلاقي محفل شبانه توسط نامبردگان تهيه و به تمام اهل خانه ابلاغ شد:
1- همه اهل خانه در بيان آنچه فکر ميکنند آزادند اما درخصوص آزادي پس از بيان اظهاراتشان تضميني داده نميشود.
2- اهل خانه بدون اخذ مجوز مجاز به استفاده از اتو در ساعاتي از شب نيستند. اتو کشيدن بدون مجوز امري اغتشاشگرانه است.
3- کسي حق زدن پاپيون ندارد. پاپيون کردن اما با طي کردن مراحلي آزاد است.
4- به علت ايجاد آرامش در ساعت پاياني شب غير از ارواح لباس شخصي کسي حق تردد ندارد.
5- پوشيدن لباس شخصي داراي کپي رايت بوده و ديگران مجاز به پوشيدن آن نيستند.
6- پيش از اجراي هرکاري بايد مجوز آن کار اخذ و اعترافات لازم گرفته شود تا درصورت لزوم از آن استفاده شود.
7- شمردن هر چيزي اعم از پرتقال، سيب زميني و راي تنها به عهده شوراي انضباطي است.
8- رد و بدل هرگونه نامه و مکاتبه بين اهل خانه پيش از رويت شوراي سه نفره غيرمجاز ميباشد.
9- اهل خانه حق شرکت در انتخاب هرچيزي را دارند اما حق انتخاب آن چيز را ندارند.
10- عدم ارسال اسام اس حتي پيامکهاي عليه اعضاي شوراي سه نفره عملي مجرمانه است.
11- استفاده از تلفنهاي همراه دوربين دار در خانه قدغن است.
12- تنها مارک گوشي تلفن داراي مجوز نوکيا – آن هم نوکياي مونتاژ چين و روسيه – ميباشد و استفاده از هر مارک ديگر نوعي نافرماني است.
13- اهل خانه بايد از نصب دوربين مدار بسته در تمام نقاط خانه استقبال نمايند.
14- ارائه هرگونه نمودار، براندازي نرم محسوب ميشود.
15- استفاده از هرنوع جنس به رنگ سبز در خانه ممنوع است. حتي چشمهاي سبز بايد با لنز تغيير رنگ يافته يا کور شود.
16- ورزش موتورسواري مختص روحهاي لباس شخصي است.
17- درصورت برخورد جسم سخت با بدن اهل خانه بدن آنها حق کوفتگي و کبود شدن ندارد.
18- ابراز ارادت به فردوسيپور ممنوع است.
19- شرکت در نماز جمعه سه هفته در ماه الزامي و در بعضي هفتهها غيرضروري است.
20- رفتن به پشت بام و بوق زدن به هر نيت عملي مجرمانه است.
21- هرگونه اختراعي به نام يکي از اعضاي شورا ثبت ميشود و مخترع حق اعتراض ندارد.
22- دانستن و تحمل عواقب دانستن حق اهل خانه است.
23- اهل خانه حق انتقال اعضاي شورا به خانه سالمندان کهريزک را ندارند.
24- شرکت در مراسم ترحيم و جشن بايد با اخذ مجوز و ارائه وثيقه همراه باشد.
25- سفر به روسيه، چين و ونزوئلا با تخفيف و قسطي و سفر به نقاط ديگر امتياز منفي دارد.
شهرام شهيدي
مجمع محققين و مدرسين حوزه علميه قم با صدور بيانيهاي نسبت به حوادث اخير اعتراض كردند و خواستار قانونگرايي شدند.
نويسندگان اين بيانيه از مردم خواستند با تکيه بر اصول قانون اساسي که بر آزاديهاي مشروع و حق تجمع تاکيد دارد به تجمعهاي خود ادامه دهند. در اين بيانيه آمده است: «ملت بزرگ ايران اين روزها به مصائب بزرگي مبتلا هستند که شنيدن آنها دل هر مسلمان و انسان آزاديخواهي را به لرزه در ميآورد. انقلاب اسلامي براي حراست از حقوق مردم بود، و اجراي قانون براي آزاديهاي مشروع جامعه و از بين بردن زندانهاي غيرقانوني و تهمتزدنهاي ناروا، و بالاخره براي اجراي احکام اسلام بود. نويسندگان اين بيانيه با ابراز تاسف از جان باختن تعدادي از هموطنانمان در حوادث پس از انتخابات رياست جمهوري تاكيد كردهاند: «هر روز خبر شهادت يکي از فرزندان اين مرز و بوم را ميشنويم و با کمال وقاحت اعلام ميکنند، دستگيرشدگاني هستند که پس از مدتي جسم بيجان آنها تحويل خانوادهها داده ميشود. زندانهاي غيرقانوني و بدون امکانات اوليه و رعايت اصول انساني داير شده است. براي دفن کشتهشدگان و برگزاري مراسم عزاداري اجازه نميدهند و همه اينها به نام اسلام و قرآن انجام ميگيرد.» مجمع محققين و مدرسين حوزه علميه قم خطاب به ملت ايران نوشته است: «ملت عزيز ايران بايد بداند که نظر توجيهگران در خطابههاي نماز جمعه يا غير آن اگرچه به نام حوزهها باشد، نظر همه مراجع بزرگوار و علماي بزرگ و مدرسين معظم حوزهها نيست. بلکه قلوب بزرگان از حوادث اخير نگران و ناخشنود است و در کنار ملت بزرگ ايران و دردکشيدهها خواهد بود. ملت ايران حرکت خود را بر مدار قانون اساسي استوار و طبق اصول مصرح در آن که تضمين آزاديهاي مشروع است و تجمعهاي آنها را تضمين كرده است، ادامه دهند و در کنار داغداران، ياد و خاطره مبارزان در راه حق را پاس بدارند.»

برگرفته از سايت گل آقا www.golagha.ir
ديگر تمام شد...اين روزها همهي ما در سوگ جمهوريت، عزاداريم
انسان وقتي عزيزي را از دست ميدهد، بندبندِ تنش مصرانه سوگوار است تا در تمناي وجود او لحظهاي را از كف نداده باشد؛ چه رسد به اين جمهوريِ نيمبند كه پس از صد سال به آن دلخوش كرده بوديم!
بيانيههاي ميرحسين و راهپيماييهاي موجسبزِ هوادارانِ او، در پي آبِ رفتهازجويِ جمهوريت بود اما گويا ديگر از آن فُرات ، حتا يك مَشك آب هم نصيبِ كاروانِ ملتي با آن حافظهي تاريخي نيست كه قانونگرايي را در لواي مشروطيت دنبال مي كرد و استقلال، آزادي، برادري و برابري را در لواي جمهورياسلامي...
پس از نبرد در كارزارِ استبدادِصغير و كبير و كودتاي 28 مرداد و انقلاب سفيد ، پيروزي انقلاب 57 فرصتي شد تا اين گربهي نيمهجانِ آسيايي ، جاني تازه كند و براي چندصباحي نقشي از شيرِ جمهوريت بر پيكرش خالكوبي كند
آنچه امروز از آن شيرِ بي يال و سر مانده ، همين دُمِ نيمبندِ جمهوريت است كه آن هم تار و پودش در پرده شكافته شد و زيرِ چكمههايِ مصلحتپرستي و بلا تكليفيِ دوگانهباوري – كه حديثِ تاريخِ هزاروچندصدسالهي ما بوده – نفله و نابود شد ! !
كدام جمهوري، كدام دموكراسي؟!
از همان روزي كه حضرات ، گذار از حق به تكليف را بر منابرِ خود موعظه ميكردند – و حكومت را عطيهاي الهي ميدانستند كه مشروعيتش را نه از مردم كه از غيب ميگيرد – از همان روز فاتحه بر سنگنبشتهي مرحوم ناكام جمهوريتِ از دسترفته خوانده شد تا "حكومت اسلامي ايران" بر شالودهي آن بنا گردد
تا كِي بنايي ديگر بر آن بنا گردد...
---------------------------------------------------------------------
پ. ن :نويسندهي اين پست " سروش . ز " ميباشد.با تشكر از ايشون ،بازم منتظر مقالههاي خوبشون هستيم
" محمد امین " راه کوهستان در پیش گرفته تا فرصت دوری از جاهلیت و شرک بندگان نا آگاه و غافل خداوند را در غار حرا همچون شبهای پیشین به خویشتن هدیه نماید ولی آن شب حال دیگری بر " نگار مکتب نرفته در گاه الهی " حاکم بود چرا که هر چند در پشت سر همچون دیگر ایام شهری به خواب رفته را می دید اما در روبرو آسمانی پر نورو مملو از ستاره ،حکایت از بروز اتفاقی شگرف را برای تعالی تاریخ بشریت داشت ، چلچراغ هستی به استقبال می شتابد ، سفیر وحی دفتر می گشاید و " امین " را خطاب می کند : " محمد ! بخوان " با بهت به سفیر می نگرد : چه بخوانم ؟ پاسخ می آید : بخوان به نام خدایی که خلق از او پیدا و دانا شد و اینگونه محمد ( ص) رسول خدا قدوم مبارکش را بر خاک راه بازگشت به مکه گذاشت تا قاصد بیداری جانهایی شود که نسل به نسل " اسلام " او را د رسینه در طول بیش از ۱۴ قرن جای داده و به گوش جان شنیده اند تا جایی که اکنون بیش ازیک و نیم میلیارد قلب تپنده و مورد کرامت الهی در سراسر جهان به پشتوانه وجود خدای متعال و بهره مندی از عشق پایان ناپذیر و وحدت آفرین محمد مصطفی (ص) خجسته سالروز "بعثت مبارک پیامبر خدا "را یکصدا به سرور و شادی جشن بگیرند .

سلام به همه دوستان
کد این تصویر گوشه ی وبلاگ رو تو قسمت نظرات همین پست گذاشتم هر کی خواست میتونه استفاده کنه
..........................................................................................................
تصویر: انا لله..
........................................................................................................................
تصویر:میر حسین
............................................................................................................................
تصویر: ندا
........................................................................................................................
خاتمی.....

موسوی.......
نظر خودتونو هم راجع بهشون بدین
شعار ميداديم: هاشمي هاشمي سكوت كني،خائني
ظهر جمعه 26 تيرماه رسيد و هاشمي سكوت را شكست.گفت كه زندانيان سياسي را آزاد كنيد . گفت كه از آسيب ديدگان حوادث اخير دلجويي كنيد گفت كه به مطبوعات و مردم حق قانونيشان را بدهيد از تلخي ايام گلايه كرد از امنيتي شدن فضاي كشور و از عملكرد بد صدا و سيما و شوراي نگهبان. از ارزش مردم و از اينكه ولي مسلمين حتا اگر از جانب خدا تعيين شده باشد اعتبار جايگاه ولايت حكومتياش را از مردم ميگيردو اگر مردم نخواهندش بايد كنار برود. هاشمي آمد و سكوت را شكست وبا استعارهي خداحافظي پيغمبر از مردم حلاليت طلبيد. هشدار داد كه با كينه ايجاد كردن در دل مردم به جايي نميرسيد. هشدار داد كه حذف جمهوريت نظام ، كل نظام را متزلزل و نابود خواهد كرد. هشدار داد كه اين تفرقه افكني ها و يك طرفه به قاضي رفتن و راضي برگشتنها عواقب وخيمي در پي خواهد داشت . هشدار داد كه نا اميدي مردم از حكومت ، راه را براي نفوذ و طمع بيگانگان باز ميكند...
صدا
و سيما اما همچنان بيشرمانه پيش ميرود. شرمش نميآيد كه در پخش خطبهها
حتا يكبار هم دوربينش به مير حسين موسوي، عبدالله نوري، مجيد انصاري و
... نيم نگاهي نداشت. شرمش نميآيد كه جمعيت ميليوني مردم كه شعار
ميدادند: مرگ بر ديكتاتور ،مرگ بر روسيه، دولت كودتا استعفا استعفا، ما
اهل كوفه نيستيم حسين تنها بماند ، ايراني ميميرد ذلت نميپذيرد، برادر
شهيدم رايتو پس ميگيرم، زنداني سياسي آزاد بايد گردد...را به عده كمي
عناصر اغتشاشگر تعبير ميكند.
نيروهاي لباس شخصي كه براي
شناسايي يكديگر اغلب لباس آبي يك فرم و يك رنگ به تن داشتند،جلوي پاي
كروبي كه براي احترام به مردم از ماشين پياده شده بود، گاز اشك آور زدند و
به ايشان شديدن فحاشي كرده عمامهايشان را انداختند و بعد با صداي بلند به
هم خسته نباشيد و دست مريزاد گفتند.
خميني ! كجايي؟ كروبي تنها شده! موسوي تنها شده! هاشمي تنها شده و همهي ياران حقيقي تو تنها شدهاند يا به كنج زندانافتادهاند يا جانشان هر لحظه در تهديد و خطر است. مردم كه پشتوانهي انقلاب شما بودند امروز آشوبگر و خس و خاشاك خوانده ميشوند و در نماز جمعه با گازهاي رنگارنگ و مدل به مدل پذيرايي ميشوند باتوم و فحش و گاز و زندان و هراس و توهين و تحقير و مرگ هر لحظه در خيابانهاي ميهناسلامي در كمين مردم است. آب خوش مدتهاست از گلوي زخميمان پايين نرفتهاست .
ما تنها شدهايم .راههاي ارتباطيمان را يكي پس از ديگري مسدود ميكنند
بقيه در ادامه مطلب
امام موسيكاظم در زندان هارون به سر ميبرد . هارون از ايشان ميپرسد: ما با اينهمه امكانات حكومتي كه در اختيار داريم چهطور است كه مردم باز هم دور شما كه هيچ امكاناتي نداريد جمع ميشوند دليل اشتياق مردم به شما چيست؟
امام فرمودند: انا امام القلوب و انت امام الجسوم. ما بر دل مردم حكومت ميكنيم اما شما بر جسم آنها حكومت ميكنيد. مردم اگر از شما پيروي ميكنند و دور شما جمع ميشوند به خاطر ترسشان از شماست و براي حفظ منافعشان با شما مخالفت نميكنند اما اگر دور ما جمع ميشوند و از ما پيروي ميكنند ، از آنروست كه قلب و جان مردم، حق را طلب ميكند هرچند كه جسمشان تحت حكومت باطل باشد.
شهادت مظلومانهي امام هفتم شيعيان امام زنداني و صبورمان امام موسيكاظم(ع) كه عمري در زنجير اسارت حكومت ظالم زمان خويش رنج كشيد بر همهي انسانهاي حقطلب ، ظلمستيز و ذلت ناپذير تسليت باد.
به اميد روزي كه در جامعهي انساني هيچكس به جرم ابراز حقيقت زنداني و شكنجه و ترور نشود.
برای تاکید بیشتر
فردا نماز جمعه به جماعت آیت الله هاشمی رفسنجانی (مدظله العالی) برگزار خواهد شد
و با حضور آقایان کروبی و موسوی و خاتمی
و بعد از نماز جمعه هم راهپیمایی برگزار میشه
برای جلوگیری از حضور نیروهای امنیتی بعد از نماز لیدرها مردم رو هدایت می کنند
به گزارش قلم نیوز، مهندس میرحسین موسوی در پاسخ به دعوت مردم درخصوص شرکت وی در نماز جمعه این هفته تهران بیانیه ای صادر کرد.
متن کامل بیانیه موسوی به این شرح است:
به نام خدا و با تقدیم سلام متقابل
از آنجاکه اکیداً پاسخ به دعوت همدلان و همراهان در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه را بر خود واجب می دانم، روز جمعه مورخ 26/04/88 در میان صف های شما حاضر خواهم شد.
تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست.
با تقدیم احترام
برادر شما میرحسین موسوی
24/ 04/ 88
یکپارچه متحد قوی می آییم
با میر حسین موسوی می آییم
از خانه نشینی به ستوه آمده ایم
سید! به هر آن کجا روی می آییم![]()
در حالی که بسیاری از خانواده های زندانیان در بند همچنان نگران عزیزانشان از این نهاد به آن سازمان و از این زندان به آن دادگاه سرگردان و حیران بازی داده می شوند و هیچ مقام مسئول و غیر مسئولی در کشور حاضر به پاسخگویی به این خانواده های نگران نیست، برخی از خانواده ها را به محل نامعلومی دعوت می کنند و بعد از توجیه و تهدید آنها به آسیب دیدن دیگر اعضای خانواده و همچنین گرفتن تعهد مبنی بر عدم اطلاع رسانی در مورد مرگ فرزندانشان و امضاء اوراقی با اینمضمون که تائید می کنند عزیزانشان بر اثر تصادف و یا دیگر حوادث طبیعی جان سپرده اند جنازه های آنها را تحویل خانواده های داغدار می دهند.
به گزارش خبرنگار نوروز به نقل از یکی از این خانواده ها که نخواست نامش فاش شود، وی را به سردخانه ای در جنوب غربی تهران که مخصوص نگهداری میوه و محصولات لبنی بوده است برده اند و آلبومی در اختیارش گذاشته اند که تصویر صدها کشته در آن بوده است تا جنازه فرزندش را از بین آنها پیدا کند. به گفته وی دیدن تصاویر کشته سدها نزدیک به نیم ساعت به طول انجامیده است.
وی افزود در زمان خروج از این سردخانه پیکر صدها شهید را دیده است که در آنجا روی هم گذاشته شده بودند. این مادر داغدار می گوید با آنکه جنازه فرزندم را پیدا نکردم اما با دیدن آنهمه جنازه که رو هم دپو شده بود از هوش رفته ام و وقتی به هوش آمدم که در بیرون سرخانه و در ماشین بوده ام.
همه اینها در حالیست که تمامی مقامات نظامی کشور در هفته های اخیر استفاده از سلاح گرم را در درگیری های تهران رد کرده اند و مشخص نیست این همه شهید و کشته که هر روز تنها نام برخی از آنها منتشر می شود به چه صورت کشته و شهید شده اند.
عبدالجبار کاکایی شاعر خوب ایرانی ۱۸ تیر به همراه پسرش همراه مردم بود. متنی خطاب به پسرش نوشته :
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .
تصور کن
Imagine
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
Imagine! Even if it is hard to imagine
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
A world where each person is truly fortunate
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
Imagine a world where money race, and power have no place
جواب همصدایی ها پلیس ضد شورش نیست
A world where riot police is not the answer to the calls for unity
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
A world with no nuclear bombs, no artillery, and no bombardments
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیزاره
A world where no child will leave his legs on land mines
همه آزاد آزادن
Everybody free, totally free
همه بی درد بی دردن
No one in pain, no pain
تو روزنامه نمی خونی
You wouldn't read in newspapers that
نهنگا خودکشی کردن
Such and such person committed suicide
جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
Imagine a world with no hatred, no gunpowder
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
No cruelty of arrogant, no fear, no coffin
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
Imagine a world filled with smile and freedom
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی
Full of flowers and kisses! Filled with up growing improvements
تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
Imagine! Even if it is a crime to imagine so
اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
Even if you'd lay down your life on this
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س
Imagine a world where prison does not exist in reality
تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس
Where all wars of the world are included in The Ceasefire Treaty
کسی آقای عالم نیست
A world where nobody is ‘The Boss' of the world
برابر با همن مردم
People are all equal
دیگه سهم هر انسانه
Then each person will have an equal share in
تن هر دونه گندم
Each single seed of wheat
بدون مرز و محدوده
No border, no boundaries
وطن یعنی همه دنیا
Motherland would mean the entire world
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا
Imagine you could be the interpretation of this dream
منبع:http://www.databox.blogsky.com/1387/12/26/post-21
برادران شهیدم محمدرضا، علیرضا و حسین جلائیپور
سلام
مدتها بود دلم میخواست گوشهای بنشینم و فارغ از خاطر اندیشناک این روزها برایتان چند خطی بنویسم. اما مگر میتوان لحظهای گلو از بغض خالی کرد و درد از دل پاک نمود؟ این روزها دلتنگتر از هر زمان دیگری پی آرامش وجود پاکانی چون شما میگشتم، به دنبال مامنی که سر بر شانههای صبور و ستبرش بگذارم و بر حال آنچه بر شما و ما رفت و میرود، دل سیری مویه کنم.
برادران شهیدم!
هر صاحبقلمی را که میشناسم به گناه اندیشه سبز و قلمش گرفتار بند است و میراث دلیرانی چون شما، با دروغ به تاراج رفته است. آنچه شما به نیت پاسداشت میهن، با پاکی تمام در کف نهادید و به مسلخ عشق و راستی بردید با ناراستی تمام به مسلخ قدرت برده شده است. تنها گناهمان این است که ملول گشته بودیم از دیو و ددمنشان و انسانمان آرزو بود. دریغ و افسوس که انسانیتمان لگدمال شد و چوب حراج بر خانمان هر صاحب اندیشه و قلمی خورد.
این روزها تصور تکتک لحظات وداع با پیکرهایتان دلم را بیش از پیش آتش میزند. تن تنومند و رشید شمایان را دستان صبور مادر به بطن خاک سپرد. اشک مادر، رودی شد جاری در سینه تاریخ و سکوت تنها برادر بازماندهتان، سنگی شد صبور در سالهای جانفرسای جنگ که در مشت گرفت و به پیکار با دشمن رفت. برادری که ده سال پیدرپی، ناامنی شبها و روزهای سخت کردستان را به جان خرید تا در خلوتش، مقابل رشادتهای شما خجلتزده نباشد. ده سال خالصانه خاک میهنش را پاس داشت و لحظهای پرچم آزادیخواهی و حقطلبیتان را.....
بقیه در ادامه مطلب